تبليغاتX
نشانی

نشانی

من در این آبادی پی چیزی می گردم خدا از رگ گردن به من نزدیکتر است

خدایا! نکند نهایت احساسم  بی نهایت عشقت را حس نکند

نکند لبخندت برایم عادت شود و گرمای بوسه هایت به دست گونه هایم نرسد

نکند باران را از آسمان چشمم بگیری

خدایا! نکند پلکهایم به گاه سحر از جدایی خسته شوند

نکند باشم و حس قشنگ با تو بودن رو فراموش کنم

ابر مناجات اخلاص ببارد و دستانم تر نشود

شبی زانوانم خاک را بوسه زنند و دلم برایت پر نکشد

خدایا نکند سفره عشقت را پهن کنی و من گرسنه نباشم

هرچه دلم می خواست برایت نوشتم

اما می ترسم تمبر نامه ام برای رسیدن به تو کافی نباشد.

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 0:37 توسط نیلوفر قاسمی| |

خدایا ، فقط تو

" هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی،

خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی،

عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی،

هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی،

 و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی،

 و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی،

تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیری نداشته باشم

و هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم...

تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم

و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم،

 و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم...

خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."

شهید چمران

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 2:4 توسط نیلوفر قاسمی| |

گناه آن کاری نیست که انجام می دهی

بلکه آن کاری است که ناکرده می گذاری

و این است آن چیزی که هنگام غروب

قلب تو را به درد می آورد

آن کلمه ی محبت آمیزی که فراموش کردی

آن نامه ای که ننوشتی

و دسته گلی که نفرستادی

همچون کابوس هنگام شب بر تو ظاهر می شود

آن سنگی که می توانستی

از سر راه کسی برداری

و آن پند روح بخشی

که از سر شتاب ناگفته بنهادی

آن نوازش گرم و عشق آمیز

آن صدای مهربان و دل انگیز

که چون گرم در آشفتگی های خویش بودی

تو را مجالی نبود که به آن بیندیشی

عمر ما بسیار کوتاه است

و ما را تاسفی است بس عظیم

اگر درنگ نماییم تا مجالی نماند

از برای همدردی و دلسوزی

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 0:55 توسط نیلوفر قاسمی| |

خدا هی دفتر خود را ورق می زد

اما به اسم آدمیانی که در این زمین فقط ظلم می کارند نرسید!

خدا ورق زد و ورق زد

نگاهش روی نامی ماند

و او رفت...!!

حالا  دیگر تا هشت ونیم این مرد زعفرانی باشید  بین ما نیست

درست در این لحظات و روزهای اول سال نامش از پرونده سال 90 بسته شد

راستی چه کسی می داند آیا من و تو ویا هر نامی از این مردمان نازنین ناممان از این پرونده سال، از این دفتر خدا خط

می خورد یا نه ...!

حالا باید گفت بی خیال هرچه که بود و بی خیال هرچه که هست یادت باشد این اتمام حجت است

یکی دو قدم مانده به خواب لالایی بی پایان الوداع آغاز خواهد شد

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 1:13 توسط نیلوفر قاسمی| |

Design By : Night Melody