نشانی
من در این آبادی پی چیزی می گردم خدا از رگ گردن به من نزدیکتر است
چند وقتیه که دلم برای عمو خسرو خیلی تنگ شده خواستم به یادش اینجا بنویسم اما متوجه شدم مسعود رسام هم امروز از میانمان رفت نمی دانم انگار پاییز مُهر خورده برای رفتن هنرمندان از گذشته های دور وقتی به یاد می آورم رفتنه منوچهرنوذری، بابک بیات، قیصر امین پور و... خیلی از هنرمندانی که حافظه ام یاری ام نمی کند تا نامی از آنها را ببرم و حالا امروز مسعود رسام...! رفتی اما مگه می شه خانه سبز، همسران و هزاران خاطراتی که با سریالهایت داشتیم را فراموش کرد. خدایش بیامرزاد این چند روز وقتی برای ماموریتی مشغول ضبط صدای زائر های امام رضا بودم وقتی با دردل هر کدومشون روبه رو می شدم. دبگه خجالت می کشیدم با امام رضا حرف بزنم. چون دیدم میلیون ها زائر اومدند اینجا و هرکسی با یه زبانی امام رضا(ع) رو صدا می کنه و منتظر ه تا امام رضا در روز میلادش حاجتش رو بهش بده دیگه حرفهای منی که همیشه اینجام... اما میون این همه خواسته ی مردم یه سوال برام به وجود اومد که خیلی از ما که همیشه از امام رضا(ع) یا از معصومین دیگه طلب می کنیم و ازش هدیه می خوایم. تا به حال شده به این موضوع فکر کنیم که ما براشون چه هدیه ای داریم ؟ در برنامه الفبای جوانی پنجشنبه ها اگه دلتون می خواد برنامه سازی کنید. اگه دوست دارید گزارشگر باشید رادیو جوان و برنامه الفبای جوانی این فرصت رو به شما داده تا در قالب فرهنگی و هنری فقط و فقط ۹۰ ثانیه برنامه بسازید. افتتاحیه این جشنواره شب میلاد حضرت رضا(ع) برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ الفبای جوانی مراجعه کنید. http://www.alefbayejavani.blogfa.com/ نمی دونم تا به حال هوس گم شدن به سرت زده یا نه؟ این زمان ها وقتی دلم می گیره و قتی از خودم و ماندنم در این دنیا خسته می شم دلم می خواهد برای چند ماه یا چند روز گم بشم. کاش می شد! کاش می شد دیگه پیدا نشم، کاش می شد برم اما نمی دونم کجا... مرا تنها مگذار بی تو آسمان زیبا نیست بی تو کتابها بسته می ماند و قلمها بی نوشتن می مانند مرا تنها مگذار بی تو هیچ جاده ای رو به سوی افق های روشن نمی رود و هیچ جنگلی به فکر سبز شدن نمی افتد مرا تنها مگذار نمی خواهم شکل ستاره ها رو از یاد ببرم بی تو لبخند مفهوم ندارد و زندگی یک معمای حل نشدنی ست بی تو زمین سرگردان و دلم یک تکه یخ است مرا تنها مگذار شعرهای شرقی من بی معناست و گلهایی که در باغچه کاشته ام بویی ندارد کجا بروم تو بگو که جز تپش های قلب تو طنین زندگی نباشه که همه ی آرزوی من جز بندگی نباشه می ترسم....! می ترسم پاییز بی آید و رنگ را نبینم می ترسم پاییز بی آید و بدون پروانه و پرستو باشد مشق هایم نیمه تمام بماند و فراموش کنم کتابم را از زیر باران پاییز بردارم پاییز بی آید و شعری نگویم و دوباره متولد نشوم می ترسم اما عاشق توام مرا تنها مگذار دلم خیلی گرفته مثل این آسمون که حالا داره می باره چشمهای من هم بارونیه خدا خدایا نمی دونم سال دیگه دعوتم می کنی یا نه؟ نمی دونم منو بخشیدی یا ... خدایا خدایا! این روزها و شبها دائم سوره قدر رو با خودم زمزمه می کنم وقتی به آیه آخر می رسم به اونجایی که گفتی سلام هی حتی مطلع الفجر با خودم فکر می کنم که تو با این آیه به بنده هات وعده می دی آره تو توی این شب به من و امثال من که پر از گناه اند وعده می دی وعده ی سلام نه از این سلامهایی که ما زمینی ها به هم می گیم وبه هم تعارف می کنیم نه سلام های تو فرق می کنه سلام های تو بوی بهشت می ده سلام های تو قراره بدی ها و ناپاکی های دلمون رو پاک کنه و شست و شو بده حالا می خوام تا صبح بهت سلام بگم می دونی چرا آخه می ترسم که نکنه باز حواسم نباشه و سلامت رو پاسخ ندم پس سلام... باران رحمت خدا، هم روی سر ظالم می بارد و هم روی سر مظلوم ولی روی سر مظلوم بیشتر می بارد!! چون ظالم چتر او را دزدیده است. توی این شب های عزیز خدا کسانی را که دربند این ظالمان هستند را فراموش نکنید. یادت می یاد از روز تولد حضرت فاطمه (ع) شروع شد. برگزاری یک جشن برای همه ی مادران اینبار همه چیز فرق می کرد به جای لبخند، اشک برگونه ها جاری شد به جای هدیه ی مادران خون فرزندانشان داده شد آن روز گذشت میلاد حضرت علی آمد همان کسی که حالا اینها مارک او را بر پیشانی خود زدند و با نام او و شیعه علی بودن هر کاری که دلشان می خواست کردند. نیمه شعبان شد، شمع روشن کردیم و عود سوزاندیم تا او بیاید واین مردمان صبور را نجات دهد اما باز هم نیامد و حالا مهمانی خدا شروع شد خوشحالیم شدیم گفتیم شاید حالا که ماه خداست اینها از ظلمشان دست بردارند اما نه...اینبار بعدتر ازقبل شد 21 نفر از همین مردمان که در حبس بودند را کشتند و بدون هیچ نشانی آنها را بی هویت خاک کردند. راستی اینروزها دیگر صدای ربنای استاد شجریان را هم نمی شنویم. http://www.negativ.blogfa.com/ چشمهایم را می بندم تا هر طور که دلم می خواهد عکسهای رنگی و سیاه و سفیدت را تماشا کنم. چشمهایم را می بندم تا ناگهان تورا با همسفری که مدتها متظرهش هستی ببینم. چشمهایم را می بندم تا درروز میلادت برایت ترانه ای تازه بگویم. اما چه کنم که واژه هایم به قدر بزرگی مهربانی های تونیست. مریم عزیزم تولدت مبارک
قرار بود نامه ام رنگ ((گلایه)) نگیرد که گرفت…
کسی نیست بگوید به جای نوشتن نامه:
عاشق باش…
عشق بورز…
عزیز دلم:
عزیز دلم:
منتظر آن دمم که نگاهم کنی
و
ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند لاعقل
اذعان دل تحلیل شود و مردمان بخندند و کودکان معصوم خلق
لباس عافیت بپوشند و( ناجوان مرد از شرم بمیرد)…
عزیز دلم:
کودکان معصوم خلق…
بگذار بنویسم به یک بار نوشتنش که می ارزد.
من هیچ وقت به وعده هایم وفا دار نبوده ام می دانم.
یا یاریم کن که برای تو باشم …
یا برای همیشه نامم را از دفتر مدعیان عشقت خط بزن.
((((((همین))))))
((ببخش ))
دوباره تند رفتم…
دوباره تند رفتم…
تند رفتم…
عزیز دلم :
دوباره از نو می نویسم…
از نو می نویسم…
سلام...



| Design By : Night Skin |






